باموته را میتوان در زمرهی داستانهای «فلش فیکشن» به حساب آورد؛ داستان به سرعت خواننده را درگیر موضوع می کند. هر کلمه و جملهای کارکرد خاص خود را دارد و زاید نیست.
نویسنده برای توصیف برخی صحنهها از تصاویر قوی و تاثیرگذار (مثل نگاه کردن مرد به سقف، لباسهای پهن شده روی زمین و…) بهره برده است که به تنهایی و بدون نیازبه زیادهگویی کلمات، گویا و وصفکنندهی وقعیت هستند. استفادهی هوشمندانه و رندانهی نویسنده از بوی پیاز به خوبی حس دلزدگی و اشمئزاز مرد را به خواننده منتقل می کند. همهی اینها در داستانی کوتاه استفاده می شود که به موضوع اصلی نقب می زند که جایی برای مِن و مِن و این پا و آن پا کردن نیست؛ آنچنان سریع در جریان باموته قرار میگیری که در پایان سراشیبی داستان، بینفس میمانی و خسته میشوی! البته این همه سرعت سبب میشود برخی رفتارهای شخصیتها برایت گنگ باقی بمانند.
داستان با شرح دوش گرفتن راوی (پایان ماوقع) شروع میشود. درواقع از بیتابی و عجله و آمدن به شتاب راوی برای رسیدن به دوش آب آغاز میشود. راوی به گونهای خود را میشوید که گویی مردهای را لمس کرده است؛ مرد نمیداند که آب نمیتواند بوی پیاز را از بین ببرد؟ مرده بوی پیاز میداد؟!
هر چه که بیشتر بخوانی، اطلاعات بیشتری دریافت می کنی. پله به پله (سریع و بی توقف!) چیزهای بیشتری دستگیرت می شود و سرانجام می فهمی دلیل اشمئزاز وعجله ی مرد برای شستن تن و بدنش چه بوده است. با خواندن باموته خنکای منزجر کننده ای را زیر پوستت حس میکنی؛ پنداری در بنبستی سرد، بر دیوارهای لزج پرخزه دست می کشی. این همان حس راوی و قصد نویسنده نیست؟!
مرد، خود به سراغ زن میرود. ازاصرار و تحمیل زن خبری نیست؛ لااقل راوی که کلافگی و بی حوصلگی در رفتارش موج می زند، در این زمینه شکایتی نمی کند. پس چرا اینگونه کلافه و عاصی رفتار می کند؟ مجبور شده است؟ اجبار از سوی که؟ خودش؟ خواهش تن این همه قدرتمند بوده که راوی را مغلوب و خسته کرده است؟
حس می کنی دختر هر چه بیشتر طنّازی و به قول راوی « گردن ناز» می کند، محکم تر به دیوار می خورد و پس زده می شود. وقتی مرد عشوههای دختر را می پرسد، دختر عصبانی نمی شود؛ انتظار و حتی توقع ندارد که مرد تمناهایش را بی پرسش و پاسخ بفهمد و برآورده کند. واگویههای دختر که مرد فقط آنها را می شنود و تمناهای مکررش، به خواننده می گوید که دختر همهی این کممحلیها را میفهمد اما…
مرد تمناهای دختر(و خودش) را بی پاسخ نمی گذارد، اما در میانه ی میدان می خندد؛ به چه؟
به که؟ به آنچه خود کرده و خود خواسته؟ مرد از برآورده شدن خواهش تنش حس خوبی ندارد. چرا؟ رفتارمرد شبیه افرادی است که از سر استرس و فشار عصبی به غذا خوردن روی آوردهاند؛ آنها که حتی اگر حالشان از غذا به هم خورد، همچنان می خورند و می خورند و…
شاید مرد فهمیده است که خواهش تنش بی توجه به عشق و خواستن روح و روانش برآورده نمیشود؛ صبح به خیر آقای راوی! مرد که می خواهد بوی زن (بوی پیاز) را از خود دور کند، نمی تواند از شر وجود خود رهایی پیدا کند که بی تکلیف و معلق، فرافکنی می کند؛ مرد را آن اندازه شهامت و درک نیست که بفهمد خود، بوی پیاز می دهد. که خود او همان پیاز بدبو است که وقتی پوست و پوستین می کند چشم و شامه را آزارمی دهد.
داستان به خواننده می گوید که این دو از قبل همدیگر را می شناخته اند و پیشترک هایی هم داشته اند! رفتار متفرعن مرد عجیب و گنگ به نظر می رسد و درذهن خواننده جای نمی گیرد. هیچ سرنخ و کمکی هم در داستان برای توجیه رفتارش به چشم نمی خورد.
در باموته دلیل بیزاری مرد را نمی فهمی. از زن و مرد و سن و سالشان چیزی نمی دانی جز اینکه زن ازمرد 12 سال بزرگتر است. حدس می زنی جوان باشند که طاقت و حوصله ی دخوسبازی (قایم باشک بازی) را دارند! باموته هولت می دهد به گرداب موضوع. پایان داستان که گرداب فرو نشست، هنوز سردرگم و مبهوت در پی چون و چرایی.
مرد داستان باموته، نه بیزار است و نه مشتاق. حتی نمی شود او را بی تفاوت دانست. منحنی رفتارش در هر لحظه بین بیزاری و اشتیاق نوسان می کند و همه ی این ها (شاید) سبب رفتار نامتعادل و غیر قابل درک مرد می شود.
نویسنده موفق بوده است؛ اگر سعی و همتش بر این بوده که دختر را حقیر و ضعیف وذلیل نشان دهد. تو خواننده هم از دختر دلزده ای. دختر را دوست نداری که بیشتر دافعه دارد تا جاذبه.
راوی همین را می خواهد بگوید اما نمی فهمی مگر مرد مجبور بوده که…؟ حتی راوی گیج معلق -که خود نمی داند چه می خواهد و تازگی فهمیده چه نمی خواهد!- جوابت را نمی داند؛ باموته این ها را به خواننده نمی گوید.
باموته داستانی است که به هنرمندی صحنه ای را برای خواننده تصویرمی کند که کمتر از آن خوانده و حتی کمتر شنیده است. داستان کوتاهی که مدید زمانی – بسیار بیشتر اززمان خواندنش- گریبانت را رها نمی کند؛ دلت می خواهد سر به تن مرد داستان نباشد. از دختر، خشمگینی که به مرد اجازه ی بی حرمتی می دهد (با آنکه تعرضی رخ نمی دهد) و آن همه شجاع نیست که مرد متفرعن (ومتعفن!) داستان را رها کند.
تلخ تر اینکه یادت می آید دخترانی مثل او کم نیستند که آن عق با شین میانش زنان را به هر خفت و خواری می کشاند. تنها معدودی شایسته احترامند که اجازه ندهند حرمت انسانیشان بیش از یک بار لگد کوب شود، آنان که طلبکار برآورده شدن خواسته هایشان هستند و نه ملتمس وخواهشمند. آن یک بار را هم باید به حساب تجربه گذاشت؛ تجربه ای که باموته ی داستان (باموته به معنای باتجربه و آزموده) بارها و بارها تکرارمی کند و پند نمی گیرد…
و درپایان، توِ خواننده خسته و بی نفس هر چه در مورد رابطه و عشق در جبر جغرافیایی که در آن زندگی می کنی، می اندیشی کمتر به نتیجه می رسی !
واما خواننده اجازه ی بحث و قضاوت درباره ی نوع نگاه نویسنده را ندارد. تنها وقتی می توان به نویسنده اعتراض کرد و حکم تکفیرش را صادر کرد که تعرضی را تقدیس کند که در باموته این خطا رخ نداده است.
در ادبیات امروزما از رخدادهای دور و برمان خبری نیست؛ ساختار پیر و فرسوده ی ادبی و متولیان عهد پارینه سنگی آن، حتی تاب تحمل تخیل نویسندگان را هم ندارند.
ما اما به چنین داستانهایی نیاز داریم. باید(نباید ندارد!) و اگر و مگرش در این مقال نمی گنجد…
آوریل 9, 2009 در t 8:08 ب.ظ
[...] يادداشتي بر داستان گيلكي« باموته» نوشته امين حسن پور/س…. [...]